|
دنيا آمدم تا غم ببينم .... تا ابد در حسرت شادي بشينم .... به زور آورد مرا پروردگ
|
میدوزم
شادی را به غم
زیاد را به كم
درخت را به ریشه
گاهی را به همیشه
ستاره را به آسمان
زمین را به كهكشان
كهنه را به نو
و
.
.
.
خودم را به تو...
چند بار خوردم زمین
چند بار با تمام قدرت از جام بلند شدم و به راهم ادامه دادم
چند بار
اصلا خوردن زمین های منو دیدی
اصلا دیدی توی این راه چقدر داغون شدم
زخم های روی تن منو نگاه کن
من خسته شدم
من داغون شدم
ولی همش فکر می کردم
اگر خدا الان دستت نمی گیره دمه اخر پیداش میشه
ولی تو حتی دمه اخرم دستم نگرفتی
تو نامردی در حقم تمام کردی
ازت ممنونم که بهم ثابت کردی
توی این دنیا حتی خدا هم برات دل نمی سوزونه
می خوام داد بزنم بگم دلم ارامش می خواد
می خوام بگم دلم یک خواب راحت می خواد
دلم یک قلب پاک می خواد
دلم یک لب خندون می خواد
دلم یک حرف راست می خواد
دلم یک روز خوش می خواد
دلم یک خاطره قشنگ می خواد
و......
ولی روزگار دلش اینارو نمی خواد
بودنمان را حک می کنیم
گاهی ان را پاک می کنیم
وگاهی
از یاد می بریم که حکاک خوبی نیستیم
راستی چرا خودمان را حک می کنیم
شاید چون فکر می کنیم جاودانه خواهیم ماند
وکسی نمی دانست جاودانگی وجود ندارد
اینده رفته
گذشته پاک نخواهد شد
وحال
وحال توی این گردونه گم شد......
تنها زیره بارون ولم کردن رفتن..... من تنها می ترسم
خنده ادما هميشه از دل خوشي نيست
گاهي شكستن دلي كمتر از ادم كشي نيست
گاهي دل انقدر تنگ ميشه كه گريه هم كم مياره
جا ميزنه
دل هم سر به ديوار ميزنه
پس يه حرف ساده هم گاهي چقدر غم مياره
کاره من از گریه گذشته بدان می خندم
..
..
..
و باز فیلم تکراری
یک تیغ تیز یک دست لخت
یک رگ پر خون
یک دل پر از نفرت
ولی یک ترس
نمی دونم ترس از چی؟
شایدم از کی؟
در اخر خون در رگهایم هنوز جاریست
چه قدر بد........

سردمه
بيرون از اين اتوبوس بارون مياد شايدم ميباره!
قطره هاي بارون روي شيشه هاي بخار کرده آروم و غمگين ليز مي خورن
آسمون خاکستري پر از ابر سياه شده
ابرا خسته،افسرده,تنها ميرن،زار ميزنن،شايد خوش بحال ابرا!
خيلي آروم بارون ميباره خيلي آروم
من خسته ام و تنها
افسرده غمگين
چشمام خواب ميخواد
همه ي آدما يکه و تنها زير چتراشون تنها و غمگين روي زمين تيره قدم بر ميدارن بعدشم توي هم گم ميشن
از سر کار بر ميگردن،دنبال زندگي مي دون
پرنده ها کثيف و بي حوصله زير بارون کز کردن،شايد خسته شدن؟
مثل من!
تک تک ادما رو مي بينم
تک تک قطره هايي که روي زمين سياه فرود مياد
صداي حرکت ماشينايي که آباي جاريِ روي زمين بي اعتنا مي شکافن و ميرن
با صداي پاي تک تک آدما به گوشم مي رسه
صدات تو گوشم می پیچه::::
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره
به كسي توجه نمي كن
از كسي خجالت نمي كشه
مي باره و مي باره و
اينقدر مي باره تا آبي شه
آفتابي شه ...!!!
کاش
کاش مي شد مثل آسمون بود
كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده**

خوش دارم از همه چيز و همه كس ببرم
و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم
خوش دارم كه زمين زير اندازم،وآسمان بلند رو اندازم باشد
و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم كه مجهول و گمنام به سوي زجر ديدگان دنيا بروم ،
در رنج و شكنجه آنها شركت كنم ،
همچون سربازي خاكي در ميان ستم ديدهاي جنگ سرتا سر دنيا بجنگم تا بميرم و اين بديها را نبينم .
خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري از اين زمين را اشغال نكنم.
خوش دارم هيچ كس مرا نشناسد هيچكس از غمها و دردهايم آگاهي نداشته باشد،
هيچكس از راز و نيازهاي شبانه ام با تو نفهمد،
هيچ كس اشكهاي سوزانم را در نيمه هاي شب نبيند،
هيچ كس به من محبت نكند بجز تو،هيچ كس به من توجه ننمايد بجز تو
.و مي خواهم جز خدا و خود كس ديگري را نداشته باشم .
جز خدا با كسي راز و نياز نكنم ،جز خدا انيسي نداشته باشم،جز خدا به كسي پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قيد و بندها ،در غروب آفتاب،بر بلندي كوهي بنشينم
و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده كنم
و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم
،عقده ها و فشارهايي را كه برقلب و روحم سنگيني ميكنند بگشايد،
غم هاي خفه كننده اي كه حلقومم را مي فشرند،و دردهاي كشنده اي كه قلبم را سوراخ سوراخ ميكنند،
با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شكل دهد و غم را به عشق و درد را به آرامش مبدل كند.
آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را تسليم زيبايي كنم
و روحم بسوي ابديتي كه از نورهاي زيبايي ميگذزد پرواز كند
و در عالم آرامش و طمانينه از كهكشانها بگذرم و براي ديدار خدا و تو به معراج روم.
واز درد هستي بيا سايم و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم
ما بزرگ شده ایم وکارهای بزرگ در خور ماست.
سنگ انسان معمولی گلدان.....نه اینها مال بچه هاست.
وقتی بچه بودیم.نقاشی ما از اینه پر بود.حیف از نگاه ما که روی این چیزها بنشیند.
پس در پی سر مشق برویم .مثلا سن فرانسوا ادم بزرگی است ودرست به کار ما می خورد.
مگر ما از
Giotooچه کم داریم؟شور مذهبی ایمان عشق معرفت...نه اینها لازم نیست.
در قرن ازادی بیان هستیم وحق داریم از همه چیز حرف بزنیم
قدیمی ها از تجربه شخصی حرف می زند.ما نباید بزنیم.
نیازی نیست که طعم سرگردانی را چشیده باشیم تا یهودی سرگردان را تصور کنیم.
کافی است یک روز که در اتاق خود نشسته ایم تصمیم بگیریم.
ان وقت می توانیم دست به کار شویم.
چه زمانه ی خوبی!!
یک زمانی بود آدم هایی بودند که خیال می کردند یک گنجشک برای تمام اسمان بس است.
چه ارزوی کوچکی داشتند.
ادم هایی پیدا می شدند که تمام عمر عاشق می ماندند.
چه حوصله ای.
خوشا بحال ما که با چند قدم از روی همه چیز رد می شویم.
بی انکه دعایی خوانده باشیم روی دیوار کلیسا نقاشی میکنیم
به همان سبکباری که رفته ایم از کلیسا بر می گردیم و یقین داریم که برای مذهب نمره خوبی خواهیم گرفت.
مثل زنبور عسل نه مثل پروانه روی تجربه ها بنشینیم و برخیزیم.
تنهایی مراقبه خویشتن داری شور حال عشق ...از هر کدام اندکی بچشیم .
هیچ چیز نباید زیاد وقت ما را بگیرد.
لئوناردو بیکار بود که چند سال یک پرده را می ساخت.
فراانجلیکو بیچاره یک عمر ایمان مذهبی داشت .برای ما چند روز کار مذهبی ان هم بدون ایمان کافی است.
چه عصر درخشانی.
مسافرت اسان شده است هنر هم باید اسان شود .
می گویند در قدیم دود چراغ می خوردندو استخوان خورد می کرده اند.
چه رسم های عجیب غریبی داشه اند .
چه خوب شد که ما در این روزگار متولد شدیم .
تازه ما فقط نقاش نیستیم پاسدار اداب رسوم هم هستیم .
اصل این است که روی سطح همگانی زندگی باشیم.
اما چون لحظه های ظریف هم باید داشت پس باید نقاشی هم کرد پیانو هم زد اواز هم خواند .
سزان برای تشیع جنازه ی مادر خود نرفت تا یک روز از کار عقب نماند.
ما چون همیشه جلو هستیم اسان از کار دست میکشیم.سزان سیب ها را تماشا می کرد .
اما این روزها تماشای سیب رسم کهنه ای است.
تازه تماشای سیب وقت می خواهد وتماشا با شتاب زندگی ما ناسازگار است.
پایه ی کارها بر هم چشمی است.
اگر برای تماشای سیب درنگ کنیم همکارها جایزه راخواهند برد.
پس برویم دیگ زود پز احساس بخریم .
ودر زمانی کوتاه میز زندگی را با خوراک های رنگ برنگ بیاراییم...
زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری
شعله ی گرمی امید را تو را خوا هد کشت
زندگی درک همین امروز هست
زندگی شوق رسیدن به همان فردا است که نخواهد اماد
تو نه در امروزی و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی
اخرین فرصت همراهی با امید است
زندگی یاد غریبی است که در حافظه خاک بجا می ماند
.
.
من قصه گویه خوبیم ولی قصه های خودمو هیچ وقت نمیش نوم
اینارو می گم که شاید روزی خودم بشم مثل نوشته هام
فقط شاید
اگر یک روز بغض گلوت رو فشرد
خبرم کن بهت قول نمی دم که بخندونمت
ولی می تونم باهات گریه کنم
اگر یک روز خواستی در بری حتما خبرم کن
قول نمی دم که ازت بخوام وایسی
اما می تونم باهات بدوم
اگر یک روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی
خبرم کن قول می دم که خیلی ساکت باشم
اما
اگر یک روز سراغم رو گرفتی وخبری نشد
سریع به دیدنم بیا احتمالا بهت احتیاج دارم
همین الان نیاز به کمک دارم
نیاز به یکی که کمکم کنه
یکی که بهم بگه چی کار کنم
باید کجا برم
به هر کجا می رم درها روم بسته می شن
انگار هیچ راهی نیست
هیچ کس بهم کمک نمی کنه
هیچ کس یک راه جلو ÷ام نمی زاره
هیچ کس بال بال زدن منو نمی بینه
الان که نیاز به مامان وبابم دارم
نیاز به خواهرم وبرادرم دارم
نیاز به یک دوست خوب دارم
....
ولی هیچ کدومشون بهم کمک نمی کنن
همه تنهام گذاشتن
احساس بچه هایی دارم که سر راه می زارنشون
می ترسم
تنهایی توی این دنیا می ترسم
من کمک می خوام
تنهام نزارین
بهتون نیاز دارم
امشب خستم از خودم از تو؟
اره می خوام سرت داد بزنم بگم خدای خوبی نیستی
می خوام بگم ازت بدم می یاد
میخوام بدونم چرا جوابمو نمی دی؟
چرا وقتی می گم خدااااااااااااا
یک بله نا قابل نمی گی
چرا وقتی ازت خواهش می کنم
حتی سرت بر نمی گردونی ببینی چی می خوام
چرا هر وقت تصمیم میگیرم کاری انجام بدم
نمی زاری؟
اره جواب بده
تو که باسم هیچ کاری نکردی
حداقل جواب سوالامو بده
اشكی كه بیصداست
پشتی كه بیپناست
دستی كه بسته است
پایی كه خسته است
دلی را كه عاشق است
حرفی كه صادق است
شعری كه بیبهاست
شرمی كه آشناست
دارايی من است
ارزانی شما.....
ولی خندم خالی از شادی است
می گریم
ولی گریم خالی از مهر است
می خوانم
ولی شعرم خالی از عشقست
پس چرا می خندم میگریم می خوانم
شاید
می خواهم بگویم بدون عشق می توان زیست
ولی خودم هم می دانم
دروغی بیش نیست
پاهامو مکشیدم رو زمین
لبام اویزون بود
می دونم هر کسیداشت نگام می کرد می گفت بچه یتیمه
چه بلایی سرم اومده بود
اون دختری که همه انگشت بدهن می موندن وقتی می دیدنش
کجاست؟
دلم عشق می خواست
دلم می خواست الان یکی توی گوشم می گفت چقدر دوسم داره
اون ادم هر کسی می خواست باشه
برام مهم نیست
دلم می خواست یکی با تمام وجودش دوسم داشته باشه
و منم اونرو با تمام وجودم دوست داشته باشم
ولی حیف
به قول مامانم
ارزو بر جوانان عیب نیست
....
نگاش می کنم یک تیغ چهار گوش
چقدر تیزه
کدوم رگمو اول باید بزنم؟
اول دست چپمو
حالا فشار می دم
خونش از سر انگشتانم داره می ریزهپایین
چه صحنه ی زیبایی
حالا دست راستم
اینو بیشتر فشار می دم
خونش چقدر خوش رنگه
نوبته پاهامه
دستم جون نداره
بی حالم
ولش کن
با همینم می شه مرد
می خوابم رو تختم
دنبال یک چیز قشنگ می گردم
دم اخری دلم می خواد به یک چیز قشنگ فکر کنم
هیچ چیزی نیست
چه احمقانه
چشمام بسته می شه
چقدر تشنمه
با صدای بلند داد می زنم
خداییا این اخرین خواهشمه
نفسم بریده بریده می شه
همه ی تختم خونی شده
دلم برای مامانم می سوزه
اخه ملافه ی خونی سخته شستنش
بابام به جنازه دیدن عادت داره
نگرانش نیستم
.....
سردمه
خیلی سردمه
..
نگاه کن که غم
درون دیده ام
چگونه
قطره قطره
اب می شود
چگونه سایه ی
سیاه سرکشم
اسیر
دست
افتاب می شود
نگا ه کن
تمام هستیم
خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام اسمان من
پر از شهاب می شود
نگاه کن
من از ستاره سوختم

داشت ازمن تشکر می کرد
ولی من نمی دونستم چرا لایق تشکر کردن هستم؟
من که کاره خواصی انجام نداده بودم
فقط تولدش تبریک گفته بودم
ولی اون
داشت از شادی اشک می ریخت وتشکر می کرد .
÷یش خودم فکر کردم
چقدر خوشبخته
با یک تبریک تولد این قدر شاد می شد
ارزو کردم
کاش همیشه تولدش بود
و من می تونستم بهش تبریک بگم
و اون با تمام وجودش شاد بشه
فردا یک روز جدیده
فردا باید از اول شروع کنم
همه کارهارو از اول باید انجام بدم
سخته...
چیرو می خوام از اول شروع کنم
خودمنمی دونم...
یک زندگی تکراری رو دوباره می خوام از اول تکرار کنم
دوباره به خودم قول می دم وضع رو بهترمی کنم
ولی چطوری؟
حتی راهش رو بلد نیستم
حتی نمی دونم این زندگی می خوام شروع کنم هدفش چیه
ولی من فقط تا امشب وقت دارم
یا از نوشروع کنم
یا .....
احمقانست
یک کوه کار سرم ریخته و من
حتی نمی تونم از سر جام بلندشم
هیچ انگیزه ای وجود نداره
حتی برای نفس کشیدن
نگاه کن
حتی حوصله نفس کشیدن رو ندارم
احمقانست نه ؟
من موندم یک دنیای خالی
شا ید این همان ÷وچیست که می گن
شا یدم نه
من خل شدم
شاید...
چه اهمیتی داره شاید چی؟
هر چی می خواد باشه
مهم اینه که من هیچ کاری نمی تونم بکنم
دیگه حتی نمی تونم از ته دلم بخندم
سالهاست
دیگه لبخندم به کسی ارامش نمی ده
دیگه هیچ چیزی ندارم
حتی باسه بودن
نمی دونم چرا کارو تموم نمی کنم
شاید می ترسم
از کی؟
شاید از تو که اون بالایی....
عشق
نوشته ای که بدون من نمی توانی از دروازه
عبور کنی
و با من نمی خواهی از دروازه بگذری.
این را می دانم!
اما لازم نیست هیچ کدام از این کارها را بکنی.
لا زم نیست از دروازه بگذری
با من یا بی من
زیرا در وازه منم.
من هیچ –کس هستم پس چگونه می توانی با من یا بی من باشی؟
تنها کسی که هیچ –کس است می تواند دروازه شود.
دروازه یعنی تهی بودن
زیرا دروازه چیزی نیست مگر
فضایی برای عبور از ان.
از من بگذر
نه با من
و نه بی من.
من فقط به ظاهر کسی هستم
اما اگر عمیقتر در من نفوذ کنی
کمتر مرا می یابی
و دست اخر–هیچ-کس را
عشق
انسان مقصد نیست
بلکه وسیله است.
انسان واقعا یک موجود نیست
بلکه تنشی ست
بین دو جلگه ی وجود
انسان فقط پلی ست
به همین دلیل نمی تواند ا خودش راضی باشد.
دل ادمی چیزی نیست مگر قاره ای از نارضایتی
و نفس بودنش عذاب است.
سردمه
اره سردمه من تو چهله تابستان که همه له له می زنن من سردمه
همه جونم داره یخ می زنه
دلم یک اغوش می خواد
ولی هیچ اغوش مورد اعتمادی نیست
می ترسم حرف بزنم
نکنه بر علیهم استفاده شه
همه چیزو نمی گم
اخه می ترسم
نکنه طرف می خواد ازم حرف بکشه
نکنه...................................
اه اه اه اه
خستم کردین شما ادما چرا این قدر کثیفین
من از همتون می ترسم
همتون وحشتناکین
بعد می گین دختره مریضه تو چهله تابستون سردشه
اره سردمه
از بی مهری سردمه
هیچ وقت تا حالا نامه ی بد بختی خودمو ننوشته بودم
ولی حالا...
با چشمانی مملو از اشک بهش نگاه می کنم و می خندم
یک کا غذ A4 سفید
با خط شکسته
ومملو از خط خوردگی
نفرت انگیزترش می کنه
این اخرین امید
شاید اخرین راه حل
اما شاید تنها راه حل
هیچ رویایی نیست
هیچ امیدی
حتی ارامشی....
خوابم می یاد
ولی ...
تصویر نامه ی بد بختیم ولم نمی کنه
بعد این همه بدبختی چی گیرم می یاد؟
اخرش من و یک تیغ تیز
فوران خون
بی حسی تن
ضعف
ورهایی
ازادی
ارامش
.
.
.
حالا برق امید توی چشمانم دیده می شه
بدين وسيله رسمًا از بزرگسالي استعفاء مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك 8 ساله را قبول مي كنم .
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه اينجا يك رستوران 5 ستاره است .
مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ، چونكه مي توانم آن را بخورم .
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خودم را در هوا پرواز دهم .
مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ، وقتي داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم ،
وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم .
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند .
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود بر گردم . نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري ، خبر هاي ناراحت كننده صورتحساب ، جريمه و ...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران ، به ...
اين دسته چك من ،كليد ماشين ، كارت اعتياري و بقيه مدارك ، مال شما .
من رسما از بزرگسالي استعفاء مي دهم .
نظر شما چيست ؟؟؟
اي بهترين همراه من بيا
تا بودن را آنطور كه مي خواهيم تجربه نماييم .
خلاص...
خلاص...
خلاص...
خلاص...
بابا ولم کنین میخوام برم بزور نگرم داشتین کچی ؟؟؟
نمی دونین می خوام برم ؟؟؟
مثل احمقا فکر نکنین
بسه دیگه ...
بفهمین من منم ...
خیلی سادست
چرا از من یک قول ساختین...
بابا ولم کنین ...
کی گفته من قرار بشم یک ادم کله گندهههههههههههههههه...
من اگه بتونم من باشم شاهکار کردم ...
باور کنین
باسه یک بارم شده باور کنین
بزارین برم ترو خدا